دیانادیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

دیانا نازی

تولد دوسالگیت مبارکه عزیز دلم.

سلام دختر کوچیکم... دوسال گذشت... یادش بخیر... اولین بار که دیدمت... اولین بار که با چشمای نازت نگاهم کردی... اولین بار که صدای ظریف گریه ات رو شنیدم... و هزار اولین بار دیگه... زود گذشت...باور کن مامان جونی... من به اندازه ی دوسال نبوسیدمت...بغلت نکردم...کنارت نبودم...ماشالله بهت عزیز دلم... چقدر زود بزرگ شدی... چقدر دوستت دارم دیانا... به خاطر همه ی کاستی هایی که بوده منو ببخش... به خاطر تموم دعواهایی که کردمت...به خاطر تموم بداخلاقی ها و بی حوصلگی هام...تو همه ی زندگی منی مامان جون... خیلی دوستت دارم خیلی... از ته دلم خوشحالم که دختر من شدی...چقدر خدا به ما لطف داشته بابت داشتن تو...ممنون... امروز تولدته اما قراره جمعه ناهار عمه ها...
1 تير 1392

جشن تولد دیانا نازی.

امروز برای دیانا کوچولو، جشن تولد 2 سالگیشو گرفتیم. با حضور همه ی افرادی که دیانا و ما دوستشون داشتیم، و بچه ها، به دیانا خیلی خوش گذشت. در کل همه چی عالی بود و به ما واقعاً خوش گذشت. مهمون های حاضر در تولد 2 سالگی دیانا: هر دو مادربزرگ و پدر بزرگ ها، عمه لیلا و پسر عمه ایلیا، عمه انسیه و دختر عمه دینا و آقای شمسی، عمه رضوان و آقای مجرد، عمو مجتبی و زن عمو معصومه و دختر عمه نیایش،عمو مصطفی، دایی بابا مرتضی و زن دایی و دخترشون شیوا خانم و پسرشون آقا شهریار. ممنون از همه ی این عزیزان بابت حضورشون و خاطره ی خوب امروز. اینم چندتا عکس از امروز:                    ...
1 تير 1392

سفر رشت.

این چند روز تعطیلی 14 و 15 خرداد رو رفته بودیم رشت خونه ی مامانم اینا. دیانا اون جا مثل بلبل صحبت می کرد اونم چه صحبت هایی! خیلی هاشو واسه اولین بار بود می شنیدم مثل وقتی از دست مامان بابام عصبانی شد و گفت: اِ ِ ِ ِ. اعصاب خورد شد. اعصاب دیانا خورد شد!! (ما از این جمله استفاده نمی کردیم و متوجه شدم از سریال ساختمان پزشکان که من نگاه می کنم یاد گرفته!!) این چند روزه دایم با صحبت هاش ما رو به وجد میاورد و شگفت زده می کرد. خیلی یکدفعه ای در حرف زدن پیشرفت کرده بود. هرچی دور و بر بچه ها شلوغ تر باشه بهتر در حرف زدن پیشرفت می کنند، این رو تجربه کردم.  این چند روز دیانا کیف کرد حسابی. تنها نبود و همش بازی می کرد با مامان و بابام. اینم عکس های...
1 تير 1392

کارهای این روزهای دیانا نازی.

دیانا این روزها مشغول انجام کارهای جدیده: متوجه شدیم دوتا شعر یه توپ دارم قلقلیه و آقا دزده سلام را بلده کامل از حفظ بخونه.(به همراه خوندن تیکه هایی از خیلی شعرها). علاقه اش به آب بازی از بدو تولد تا الان ادامه داره و اگه همشم بهش اجازه بدیم، از آب بازی خسته نمیشه. هله هوله ی مورد علاقه اش در این روزا، پاستیل یا به قول خودش کاستیله!! به نخاشی !! کشیدن هم مخصوصاً روی دیوار بسیار علاقه داره و وقتی نیتش نقاشی رو دیواره، بسیار بسیار آهسته در اتاقو می بنده که من نبینم و داد و بیداد نکنم! دیشب بعد از این که دیانا از پارکینگ اومد بالا و بعد از دیدن دوچرخه سواری بچه ها، گفت دیانا دوچرخه سوار شه. برام جالب بود که با این که پاهاش به سختی به رکاب ...
1 تير 1392

ماسه بازی.

امروز عصر، من و مرتضی و دیانا رفتیم یه پارک جدید. وای خیلی خوب بود یه فضا داشت توش ماسه بادی بود و بچه ها راحت ماسه بازی می کردن. به دیانا که خیلی خوش گذشت. الان از خستگی مثه فرشته ها خوابیده. کلی بازی کرد. من چند تا عکس گرفتم ولی خوب نشد.  ...
1 تير 1392

دیانا خانومی شده واسه خودش.

پریشب بعد از مدت ها بالأخره دیانا تنها خوابید. البته اون مشکلی نداشت ما دلمون نمیومد ازش جدا بشیم. خدا روشکر خواب راحتی هم داشت. امروز با یه ماه تأخیر بردمش چکاب رشد که گفتن همه چی عالیه(دیانا به نسبت هم سن هاش قد بلندتر هم هست). مراقب های سلامت از صحبت کردن دیانا و برقرار کردن ارتباط عمومیش خیلی خیلی تعریف کردن و گفتن به نسبت سنش خیلی جلوتره و عالیه. امروز با بابا مرتضی رفت آرایشگاه وموهاشم کوتاه کوتاه کرد. عکس های  متفرقه مربوط به خرداد92  : موتور سواریم چطوره؟ عاشق توپ بازی هستم: خونه ی یکی از اقوام پیشی دیدم: ...
1 تير 1392

قایم باشک.

چند روز پیش تو آشپزخونه بودم دیدم خبری از دیانا نیس. چند بار صداش زدم جواب نداد. اومدم اتاق دیدم قایم شده. منم چند تا عکس از قایم شدنش و  دالی کردنش گرفتم: ...
1 تير 1392

خریدن کفش دیانا.

دو روز پیش برای خرید کفش تابستونی برای دیانا رفتیم کفش فروشی. بعد از انتخاب یه کفش از فروشنده خواستیم از شماره ی 24 اون کفش رو بیاره تا به پای دیانا امتحان کنیم. بعد از پوشوندن کفش که رنگش صورتی کمرنگ بود و انتخاب مدلش، بین سه چهار رنگی که داشت، قرمز رو انتخاب کردیم ولی هر چی سعی کردیم حاضر نشد از پاش کفشو در بیاریم و شروع کرد به گریه که من همینو میخوام و... . در نهایت ما به تصمیم دیانا نازی احترام گذاشتیم و کفش مورد علاقه اش رو براش خریدیم. حالا از ذوقش دلش می خواد دایم کفشه به پاش باشه و توی خونه هم به زور ازش می گیریمش. بعدا عکس کفش مورد علاقشو میذارم. ...
1 تير 1392

دو تا حرف کوبنده!

پدرم دو روزه با مامانم اومدن منزل ما. به خاطر دیانا، بابام تو محیط خونه سیگار نمی کشه ومیره روی تراس. امروز  صبح دیدیم دیانا رفته روی تراس. مامانم بهش گفت بیا تو، بیا تو. رفتی روی بالکن چکار؟ دیانا زودی جواب داد: رفتم سیگار بکشم!!!! یعنی شاخ در آوردم ها! در ضمن امشب بابا مرتضاشو بغل کرد و چسبید بهش و با هزار تا ناز گفت: بابای خودمه. بابا مال خودمه. دل من که غش رفت دیگه خودتون تصور کنید حال باباشو! ...
1 تير 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دیانا نازی می باشد